محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
252
مجمع الانساب ( فارسى )
پس قاآن فرمود تا خزاينى كه در آن دو سال جمع شده بود بگشادند و به همان نسق و ترتيب كه در سال پيشين تخصيص فرموده بود هركسى از پادشاهان و امرا و خواتين و عموم لشكرى بهرهء تمام داد و چون از بخشش فارغ شد استكشاف عمال و باسقاقان كرد . هركس كه در عمل خود اثر عدل و راستى او زيادت بود سيورغاميشى يافت و هركس كه حكم يرليغ را اندكى تحريف جايز داشته بود به ياسا رسانيد . پس هركسى را از پادشاهان و پادشاهزادگان به طرفى نامزد فرمود و خود عزيمت كرد كه از طرف مشرق برگيرد و برود و به مغرب بازگردد و همهء ممالك را مستخلص و مضبوط دارد . چون اين عزيمت مصمم شد منكو خان پسر تولى خان [ . . . ] پدرش نمانده بود اما نزديك قاآن نيك معتبر و به كار بود زانو زد و عرضه داشت كه چون غرض از امرا و نواب و خدم و حشم آن است كه پيش پادشاه وقت سپر باشد چرا بايد كه پادشاه به نفس خود حركت كند ؟ اگر رأى قاآن باشد بر سر تخت خانى به نشاط و عيش و تمتع از لذت اين جهانى مشغول شود و فرمان فرمايد با ما كه اركان دولتيم [ تا ] روى به مهمات وقت آوريم و هر خارى كه در راه مملكت مانده به دولت قاآن از راه برداريم . چون اين سخن سخنى معقول و پرفايده بود قاآن را خوش آمد . منكو خان را پيش تخت خواند و سرش در كنار گرفت و ببوسيد و او را احماد كرد و بگريست و گفت دريغ از پدر تو تولى خان . پس معين فرمود تا منكو خان به آن مصلحت سوار شود و لشكر بيكران به وى داد و كسيد كرد و خود به عيش و شرب راح مشغول گشت و راحت گزيد . در آن سال جملهء لشكرها كه رفته بودند همه با مراد و كام تمام باز رسيدند . و چون سال پادشاهيش به سيزده رسيد روزى جماعتى صيادان بيامدند و گرگى زنده بياوردند قاآن فرمود تا آن گرگ را خلاصى دادند تا برود . و چون او را بگشادند و در حركت آمد سگبانان ايستاده بودند سگ را رها كردند و بجستند و گرگ را بگرفتند و بدريدند . قاآن نيك ملول شد و گفت امروز در نفس خود گرانىاى مى - ديدم گفتم حيوانى از مرگ خلاص دهم تا اين گرانى برود چون آن دو خلاص نيافت همانا مرا نيز در اين نزديكى وقت كوچ است . اين سخن بگفت و در اندرون خرگاه رفت و رنجور شد و هم در آن هفته فرمود تا ايلچى به طلب پسر بزرگترش كيوك خان بفرستادند كه آن پسر را به جانب سلنگا فرستاده بود . هنوز پسرش